کنفرانس مونیخ، ماهیت سوپر ارتجاعی سلطنت طلبان را بر ملا نمود

 

در روز ۴ مرداد ۱۴۰۴ "همایش همکاری ملی برای نجات ایران" به میزبانی رضا پهلوی در شهر مونیخ برگزار گردید. این کنفرانس مجلل و پر خرج وظیفه داشت که طیف سلطنت طلبی را متحد و شرایط گسترش آن را در بین مردم مساعد سازد و به دولت‌های خارجی بفهماند که دارای نیروئی‌ست.

ولی این کنفرانس ماهیت ضد مردمی سلطنت طلبان و وابستگی آن‌ها به امپریالیستم به ویژه امپریالیسم آمریکا و رژیم فاشیستی اسرائیل را بهتر از هر اقدام دیگری برملا ساخت.

جلوی تریبون سخنران نوشته شده بود "ایران را پس می‌گیریم." یعنی از رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی پس می‌گیرند و نه از سرمایه‌داری. به چه کسی تحویل می‌دهند؟ به قشری از سرمایه‌داری ایران که گذشته فاشیستی ننگینی دارد و در وابستگی کامل به امپریالیسم آمریکا و رژیم فاشیستی و آدم کش اسرائیل قرار دارد.

اولین سخنران علی خسروشاهیان عضو هیئت مدیره سازمان غیر انتفاعی "مونیخ سیر کل" بود. ایشان به یک خانواده سرمایه‌‌دار بزرگ ایران تعلق دارد. دولت جمهوری اسلامی اموالشان را مصادره کرده و حال ایشان برای باز پس گرفتن همان اموال و بیش از آن به رضا پهلوی پناه آورده است. او چنن می‌گوید: «حکومت ۴۶ ساله  جمهوری اسلامی کارنامه‌ای جز فاجعه ندارد. رژیمی که مردمش را از حقوق اولیه‌شان محروم کرده و ثروت ملی ما را به باد داده است. رژیمی که حکومت نمی‌کند بلکه سرکوب می‌کند. حبس و اعدام می‌کند. بهره کشی می‌کند، گروگان می‌گیرد و اعتراف اجباری می‌گیرد. ... محیط زیست کشورمان رو به نابودی است.» همه این‌ها کاملا درست و واقعی است ولی خاندان رضا پهلوی نیز شناسنامه بهتری از بیت امام خامنه‌ای ندارد. در زمان محمد رضا شاه نیز نه در ابعاد امروز ولی تعدادی قتل عام شدند و کارگران گرسنگی کشیدند. مرضیه احمدی اسکوئی را در خیابان به گلوله بستند، مهوش جاسمی و شکوه طوافچیان را در زندان در اسید له کردند. خسرو گلسرخی و دانشیان را اعدام نمودند. بیژن جزنی و عده دیگری از سازمان چریک‌ها را تیرباران کردند، ده‌ها هزار زندانی سیاسی سال‌ها در ظلمت محبس و زیر شکنجه‌های ساواک بودند. به ظفار لشکر کشیدند و بسیاری را قتل عام کردند، چند بار دستانشان به خون مردم آذربایجان و کردستان آغشته گشت و...

به همین جهت مردم ایران به آن درجه از آگاهی و ذهنیت تاریخی رسیده‌اند که بین بد و بدتر، بد را انتخاب نکنند بلکه برای خوب مبارزه کنند.

گفته می‌شود در این کنفرانس ۵۰۰ نفر شرکت کرده بودند. پانصد نفر از متخصصین، روشنفکران و مال از دست دادگان خود فروخته که بوی کباب به مشامشان خورده بود ولی نمی‌دانستند که خر داغ می‌کنند. یادشان رفته بود و یا خود را به فراموش زده بودند که وقتی رضا شاه بر سر قدرت نشست اولین اقدامش محو کسانی بود که به او برای رسیدن به قدرت کمک کرده بودند، وقتی خمینی بر اریکه قدرت تکیه زد، اولین اقدامش نابودی نزدیکترین و خدمت گذارترین افراد به خودش بود. در عین حال:

پدر بزرگ رضا پهلوی با کمک امپریالیسم انگلستان بر سر کار آمد و همان انگلیسی‌ها او را کشتند. پدرش یک بار با کمک دولت انگلستان و یک بار هم با کمک امپریالیسم آمریکا بر سر کار آمد، او را نیز دولت آمریکا کشت، حال نوبت خودش است. او نیز می‌خواهد با کمک آمریکا و اسرائیل قدرت سیاسی در ایران را تصاحب کند. اگر بتواند موفق شد، عاقبت او را نیز آمریکائی‌ها به خیر خواهند کرد.

اگر از این واقعیت تاریخی بگذریم، سه مسأله در این کنفرانس با شفافیت خود را نشان می‌داد:

۱- نفی تقسیم جامعه به طبقات آشتی ناپذیر

جامعه ایران همانند تمام جوامع امروزی به طبقات تقسیم گشته. تضاد اصلی در این کشور تضاد طبقه کارگر و سرمایه‌داری‌ست. این کنفرانس تلاش می‌کرد در زیر لفافه مردم این تضاد تاریخی و تاریخ ساز را بپوشاند. در کنفرانس بسیاری سخنرانی کردند. همه آن‌ها یک آهنگ خسته کننده را در واریاسیون‌های مختلف می‌نواختند: همه با هم جامعه دمکراتیک را به رهبری رضا پهلوی به وجود آوریم و "همه" که زیر واژه مردم رنگ آمیزی می‌شد یعنی طبقه کارگر، خرده بورژوازی، سرمایه‌داری و کاسه لیسانش و نیروهای نظامی جهنمی رژیم جمهوری اسلامی. رضا پهلوی در این کنفرانس گفت: «به دلیل موفق و مؤثر بودن کارزار همکاری ملی که رژیم به وحشت افتاده و در هراس از پیوستن روز افزون نیروهای نظامی، انتظامی، امنیتی و دولتی به آن به دروغ پراکنی و نحیف روی آورده است.» کلمه "آن" یعنی دارو دسته رضا پهلوی. این شازده می‌خواهد در اتحاد و آشتی طبقاتی کارگران، زحمتکشان، سرمایه‌داران، نیروهای سرکوب‌گر رژیم فاشیستی ایران و با یاری کشورهای "دوست" (آمریکا و اسرائیل) برای مردم ما کشوری آباد و آزاد به وجود آورد. برخی مواقع عوامفریبی و بلاهت مرزی نمی‌شناسد.

طبقه کارگر ایران همراه خانواده‌ کارگران، بیش از ۵۴ میلیون نفر است. اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد. برای این طبقه آزادی فقط و فقط در صورتی تحقق می‌یابد که استثمار نشود. یعنی کسی از شیره و عصاره جان این طبقه فربه نگردد و اعضایش به مرگ تدریجی محکوم نشود. سرمایه‌داری از عصاره جان طبقه کارگر فربه می‌گردد و طبقه کارگر را در سطح مرگ نگه می‌دارد. بین این دو طبقه هیچ آشتی و صلحی ممکن نیست. طبقه کارگر با سرنگونی حاکمیت سرمایه‌داری و برقراری دولت دیکتاتوری پرولتاریا به آزادی، رفاه و خوشبختی می‌رسد.

رضا پهلوی و اعوان و انصارش عوام فریبانه تلاش می‌کردند این تضاد بزرگ، آشتی ناپذیر و تاریخ ساز جامعه را در قعر ظلمت فراموشی فرو ببرند.

رضا پهلوی نماینده سرمایه‌داری وابسته و در "اپوزیسیون" ایران است. این قشر از سرمایه‌داری پیش از رسیدن به قدرت یعنی در همین روزها علیه بخش‌های مترقی اپوزیسون به ویژه جنبش کمونیستی برخورد فاشیستی اعمال می‌کند. و آن روزی که به قدرت برسد، فردایش طبقه کارگر، جنبش کمونیستی و نیروهای مترقی تحت تعقیب، زندان و شکنجه قرار می‌گیرند. همان سیری که رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران طی کرده است.

در نتیجه، آلترناتیو رژیم فاشیستی سرمایه‌داری حاکم در ایران، نماینده یک قشر فاشیستی دیگر، یعنی رضا پهلوی، نیست، بلکه یک نیروی ضد سرمایه‌داری در کشور است. این نیرو طبقه کارگر است. لذا برای رسیدن به ایرانی آباد، آزاد و شکوفان باید این دو قطب تضاد یعنی طبقه کارگر و طبقه سرمایه‌دار جای خود را در جامعه عوض کنند. طبقه کارگر باید فرمانروا شود و دولت خود یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را مستقر سازد و سرمایه‌داری را در منگنه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی قرار دهد. آنوقت راه تکامل سریع جامعه ایران به عنوان یک تکیه‌گاه انقلابی برای دیگر بخش‌های پرولتاریا در کشورهای مختلف، باز خواهد شد.

۲- دامن زدن به ناسیونالیسم ارتجاعی

در کنفرانس یک کرد و یک قشقائی و یکی دو نفر دیگر از ملیت‌های ایران به صحنه آمدند و به عنوان سمبل آزادی خواهی ملی به مجیز رضا پهلوی پرداختند و آزادی ایران را تحت رهبری ایشان نوید دادند. این خیمه شب بازی با موضع گیری روشن رضا پهلوی یکمرتبه دود شد. او گفت: «از ادیان و باورها، اقوام و طوایف، اقشار و گروه‌ها، و احزاب و گرایشهای مختلف سیاسی جمهوریخواه و پادشاهی خواه، چپ و راست در یک هدف مشترک متحدیم: پایان دادن به جمهوری اسلامی و آغاز طلوعی نو از آزادی و دمکراسی و شکوفائی برای میهنمان ایران. ... حق ملت بزرگ  ایران برای انتخاب شکل دمکراسی آینده.»(تکیه از ماست)

در این سخنرانی از قومیت صحبت می‌شود ولی از ملیت‌های ایران هیچ صحبتی در میان نیست. هیچ جائی برای یادآوری این مسأله مهم که ایران کشور چند ملیتی است و هر ملتی حق تعیین سرنوشت خود را دارد، نیست. فقط از ملت بزرگ ایران صحبت می‌شود، تمام تناقضات ملی پشت پرده ناسیونالیسم ارتجاعی محو می‌گردد.

در کنفرانس مرتب از خوشبختی ملت بزرگ ایران در صورت به قدرت رسیدن رضا پهلوی صحبت می‌شد. یک ملت، یک پدیده واحد نیست. یک پدیده بسیط نیست. یک ملت به طور اساسی تشکیل شده است از استثمار شونده که تولید کننده تمام ثروت آن ملت است و استثمار کننده که چپاولگر ثروت تولید شده است. رضا پهلوی می‌خواهد هم طبقه کارگر را به خوشبختی برساند و هم طبقه سرمایه‌داری را. او می‌خواهد به آهو بفهماند که خوشبختی تو در خورده شدن توسط کفتار است و به کفتار نوید می‌دهد که شرایط را برای خوردن آهو برایت فراهم خواهم کرد. رضا پهلوی به لحاظ تاریخ خانوادگی و جایگاه اجتماعی به طبقه کفتاران (سرمایه‌داران) تعلق دارد. تکرار مکررات ملت بزرگ ایران نیز پرده پوشی این تعلق طبقاتی اوست. همین خانواده بود که در گذشته‌های نه چندان دور جنبش‌های ملی در این سرزمین را خونین سرکوب نمود. مثل: کشتار مردم آذربایحان در ۲۱ آذر ۱۳۲۵، سرکوب لرها در ۱۳۰۲ و بمباران بروجرد و خرم آباد، سرکوب عشایر در مناطق بویر اجمدی و کهگیلویه در سال ۱۳۴۲ و...

رضا شاه، محمد رضا شاه و شازده کوچولوی آن‌ها  با "حق تعیین سرنوشت ملل در ایران و ایجاد دولت مستقل" دشمنی ذاتی دارند. آن‌ها حتی حرکات خود مختاری طلبانه برخی ملل را نیز سرکوب کردند. مردم آذربایجان، کردستان، لرستان و گیلک‌ها هیچگاه داعیه جدائی از ایران را نداشتند، فقط در لحظاتی تاریخی خواهان خودمختاری بودند ولی به طور وحشیانه‌ای سرکوب و قتل عام شدند.

۳- سیاست همه با همی و ایجاد یک ساختار "دمکراتیک"

انسان به عنوان بخشی از طبیعت حق دارد در همین طبیعت به هر کجا که می‌خواهد برود و در هر کجا که می‌خواهد زندگی کند. از زمانی که طبقات پا به عرصه وجود گذاشتند، منافع اقلیتی ناچیز باعث ایجاد مرزهای سیاسی و لاجرم محدودیت در نوع زندگی، محل زندگی و تحرک جهانی گردید. با پیشرفت تاریخ به هر اندازه که طبقات ستمگر قدرت بیشتری بر مردم اعمال می‌کردند، به همان اندازه مرزهای نفوذ ناپذیرتری در آزادی انسان‌ها به وجود می‌آوردند. امروز که سرمایه‌داری امپریالیستی بر جهان حاکم است، کشیدن مرزهای ملی با شدت بیشتر، اختناق گسترده‌تر و سرکوب همه جانبه‌تر اعمال می‌شود.

سرمایه‌داری یک ساختار جهانی است. کلیه سرمایه‌داران (از شازده کوچولو گرفته تا ترامپ و نتانیاهو) به این طبقه جهانی تعلق دارند. سرمایه‌داری مرزی را برای خود نمی‌شناسد. ولی برای زحمتکشان و در مرکز آن‌ها پرولتاریا مرزهای نفوذ ناپذیر تعیین می‌کند. در صورت خیزش طبقه کارگر برای درهم کوبیدن نظام استثماری سرمایه‌داری، کلیه سرمایه‌داران جهان بدون برخورد با هیچ مرزی، علیه آن متحد می‌شوند.

طبقه کارگر نیز به عنوان یک طبقه جهانی مرزی را نمی‌شناسد. سیاست پرولتری محو طبقات، برچیدن مرزها و رسیدن به جامعه‌ای‌ست که در آن تاریخ واقعی بشریت آغاز می‌شود، یعنی کمونیسم.

لازمه رسیدن به چنین جامعه‌ای انقلاب قهرآمیز توده‌های میلیونی‌ست ولی انقلاب در هوا نیست بر زمین است. طبقه کارگر هر کشوری و در رأس آن حزب کمونیست باید در صحنه ملی سرمایه‌داری از هر قماش آن را (از قشری که رضا پهلوی نمایندگی می‌کند تا هر قشری که ترامپ و یا نتانیاهو آن را نمایندگی می‌کند) سرنگون سازد و به صورت پایگاهی در خدمت انقلاب جهانی قرار گیرد. این موضع فقط مربوط به ما نیست. فرمان تاریخ است که نشان می‌دهد سیاست آشتی پرولتاریا و سرمایه‌داری برای ایجاد یک جامعه دمکراتیک غیر ممکن و بی نهایت ارتجاعی و برای زحمتکشان مخاطره آفرین است.

ناشی از تحول در سازمان تولید بین‌المللی سرمایه‌داری، از ۷۰ سال پیش تا کنون امکان برپائی یک ساختار دموکراتیک تحت رهبری دولت سرمایه‌داری به هیچ وجه ممکن نیست. آنچه ممکن است و تنها امکان است، انقلاب سوسیالیستی است. این نیز فرمان تاریخ است. که برپائی ایران دمکراتیک تحت رهبری رضا پهلوی را بی اعتبار و ارتجاعی می‌سازد. مسأله‌ای که ادعای عوامفریبانه رضا پهلوی را در ایجاد ایرانی دمکراتیک و آباد و آزاد، بر ملا می‌سازد، این است که ایشان می‌خواهد با یاری دوستان بین‌المللی‌اش این آزادی را به مردم هدیه کند. با کمک اسرائیل و آمریکا. آزادی اهدائی آمریکا و اسرائیل به مردم غزه نشان می‌دهد که رضا پهلوی چه خواب خوشی را برای زحمتکشان ایران دیده است.

این سیاست مخرب و جنایت کارانه در کنفرانس زیر پوشش "همه با هم" پنهان شده بود و یا سعی می‌شد پنهان شود.

ما این را می‌دانیم که هر سیاست "همه باهم"ی همیشه به نفع ارتجاعی‌ترین نیرو در اتحاد "همه با همی" تمام می‌شود. این را رضا پهلوی نیز می‌داند. از کجا؟ از تجربه خمینی جلاد که با سیاست همه باهمی به قدرت رسید و مردم به ویژه طبقه کارگر و جنبش کمونیستی سرکوب شدند.

حال به جانب دیگر روند کنفرانس بپردازیم.

در روند تاریخ ممکن است حادثه‌ یا حوادثی ظاهر شود که به طور خیره کننده‌ای با برخی حوادث تاریخ گذشته شبیه باشد. مثال:

خمینی وقتی در فرانسه آخرین روزهای تبعید خود را می‌گذراند، قول‌های عوامفریبانه‌ای می‌داد. امروز نیز رضا پهلوی همان می‌کند که خمینی در آن روزها کرد.

این حرکات و تشابهات نه ارادی‌ست و نه غیر عادی. در تمام کشورهای سرمایه‌داری در پروسه انتخابات، همه کاندیدها بهترین وعده‌ها را به مردم می‌دهند و وقتی انتخاب شدند، حرف شنوی کسانی هستند که در بالای هرم جهانی فرمان می‌رانند.

رضا پهلوی در کنفرانس چنین گفت: «من آنطور که بارها گفته‌ام به دنبال مقام و پست سیاسی نیستم. بلکه می‌خواهم برای آن‌ها که در پی خدمت به ملت و بازگرداندن شکوه از دست رفته ایران هستند، فضا و ساختاری فراهم کنم که بتواند خود و برنامه‌های‌شان را در یک فرایند دمکراتیک به رأی ملت بگذارند.»

ما چنین عوامفریبی ناشیانه‌ای را در تاریخ کشور خودمان خیلی خوب می‌شناسیم. خمینی در ۱۰ آبان ۱۳۵۷ در مصاحبه‌ای با خانم تارگود خبرنگار روزنامه گاردین می‌گوید: «من خود نمى‏خواهم حکومت را در دست بگیرم. اما مردم را براى انتخاب حکومت، هدایت خواهم کرد و شرایط آن را به مردم اعلام مى‏کنم.»

مقایسه گفتار خمینی و رضا پهلوی شباهت حیرت آوری را که نشانه تعلق طبقاتی مشترک آن‌ها است افشا می‌نماید.

البته این تنها نقطه مشترک این دو نیست. خمینی را امپریالیست‌های غربی به عنوان آلترناتیو محمد رضا شاه در افکار مردم پروراندند. امروز نیز همان امپریالیست‌ها تلاش می‌کنند رضا پهلوی را به عنوان آلترناتیو خامنه‌ای در افکار مردم بپرورانند. ولی آگاهی زحمتکشان و نیروهای مترقی ایران، در این فاصله زمانی تا به آن اندازه رشد و توسعه یافته است که دیگر گول این آلترناتیو سازی‌های امپریالیستی را نخواهند خورد.

رضا پهلوی با ساده لوحی حزن آوری خود را لو می‌دهد: «برای من بهترین لقب ممکن همان لقب پدری‌ست که به من داده‌اید. و برای پدر بودن نیازی به هیچ مقامی ندارم.... اول کشور را آزاد خواهیم کرد، صندوق را برقرار خواهیم کرد و آنگاه اجازه خواهیم داد که ملت ایران به مفهوم اخص کلمه سرنوشت آینده خودشان را به دست خودشان انتخاب بکنند.» (تکیه از ماست)

در وهله اول انسان بیاد شعر معروف میرزاده عشقی می‌افتد که گفت«پدر ملت ایران اگر این بی پدر است...» در وهله دوم سؤال می‌شود که چه کسی به او لقب پدر داده است؟ شاید نتانیاهو یا ترامپ و یا نوچه‌های شازده. مردمان شرافتمند ایران هیچگاه چنین اشتباهی نخواهند کرد. آن هم چنین اشتباه زن ستیزانه‌ای

در وهله سوم نیروهائی (به احتمال قوی نیروی پاسداران و لباس شخصی‌ها و برخی ارتشی‌هائی که به رضا پهلوی از اکنون نخ می‌دهند) به رهبری رضا پهلوی اول کشور را آزاد و صندوق‌ها را برقرار می‌کنند. آنگاه جناب شازده اجازه خواهد داد تا مردم سرنوشت خود را انتخاب کنند. به بیان دیگر تا این لحظه، خود شازده سرنوشت مردم را انتخاب می‌کند. بعد از آن مردم پای صندوق انتخابات می‌روند و سرنوشت خود را خود تعیین می‌کنند. مثل امروز که عده‌ای پای صندوق‌ها می‌روند و لی کس دیگری که دشمن مردم است سر از صندوق در می‌‌‌آورد.

جناب شازده! مردم با این کلک‌ها چه در زمان پدرت و چه در زمان حاکمیت ۴۶ ساله رژیم جمهوری اسلامی خوب آشنا شده‌اند. دزد ناشی همیشه به کاهدان می‌زند.

نظم کمونیستی

۲۴ مرداد ۲۰۲۵

شیوه تفکر یک خرده بورژوا: یک خرده بورژوای مارکسیست شده، سعی میکند تافته جدا بافته باشد، از نظر سیاسی همیشه قدری با دیگران زاویه داشته باشد تا بتواند خود را بنمایاند. برای این خرده بورژوا منافع پرولتاریا محلی از اعراب ندارد، آنچه او را به حرکت در میآورد، مرکز قضایا بودن خودش است. خرده بورژوا عاشق میکرفن است. نشستن در کنار انسان‌های اسم و رسم دار و جا گرفتن در موقعیت‌هائی که بتواند به پول و پله‌ای خود را نزدیک کند، از اهداف همیشگی زندگی اوست.